جمعه , مرداد ۲۸ ۱۴۰۱

اسکندر مقدونی-افسانه یا تاریخ؟(بخش سوم)

اسکندر مقدونیسردارى گرفتار در سرزمینهاى خیالى (بخش سوم)

نگاهى به روایت دکتر احمد حامى از داستان اسکندر روایت مرحوم دکتر احمد حامى به عنوان کسى که سازنده بسیارى از پلها و جاده هاى اصلى ایران در ۵۰ سال قبل بوده وهمچنین به عنوان کارشناس فنى مى تواند مورداستناد قرار گیرد. وى اگرچه تحت تأثیر عرق ملى به دنبال بررسى سفر جنگى اسکندر مقدونى رفته اما تقریباً در کتاب خود تحت عنوان «سفر جنگى اسکندر مقدونى به درون ایران و هندوستان بزرگترین دروغ تاریخ است».

به بیراهه نرفته و بجز در برخى موارد، عمدتاً مستدل به این روایت پرداخته است وى در ابتداى کتاب خود مى گوید از سال ۱۳۱۶ خورشیدى که به خدمت وزارت راه درآمدم، بر آن شدم که راه سفر جنگى اسکندر را در ایران از نزدیک بررسى کنم راهى را که به نوشته اسکندرنامه، اسکندر و سپاهش در ایران پیموده اند، از کنار کرخه به شوش به دزفول به شوشتر به هفتگل به رامهرمز به بهبهان وازخرمشهر به ماهشهر به آغجرى به بهبهان و ارغون به دوگنبدان به فهلیان به ممسنى به کازرون به شیراز و از شیراز به اردکان فارس و از شیراز به مرودشت، و از بند امیر تا تخت جمشید را پیموده و بررسى کرده ام بارها ساختمان تخت جمشید را از دید طرح، جنس سنگ و روش ساختن رسیدگى کرده ام. راه تخت جمشید به اصفهان را ده ها بار پیموده ام. مسیر راه تابستانى شیراز به اصفهان، دنبال رود کربه رامگرد به خسروشیرین به قلعه گبرى به ایزد خواست را بررسى کرده امساختن راه اصفهان به داران به ازنا به دورود را سرپرستى کرده ام.در راه دورود به بروجرد به همدان دهها بار رفت وآمد کرده ام. راه باستانى همدان به ساوه به تهران را مسیر یابى و ساختن آن را سرپرستى کرده ام و نوسازى راه تهران به ایوانکى و ارابه رو کردن راه ایوانکى به سردره خواربه سمنان را سرپرستى کرده و از سمنان به دامغان، چه در راه و چه دنبال راه آهن بارها رفت وآمد کرده ام. راه از دامغان به کلاته به قلعه به رادکان به کردکوى و به گرگان را براى ساختن ، مسیریابى کرده ام. راه گرگان به گنبد کاوس و گرگشان به مینودشت را خوب مى شناسم. راه گنبد کاووس به مینودشت به بجنورد به شیروان به قوچان به مشهد را مسیریابى کرده و ساختن راه گنبد کاووس به بجنورد را سرپرستى کرده ام. به راه بجنورد به اسفراین به سبزوار به نیشابور به فریمان و به راه مشهد به فریمان به تربت جام به تایباد به مرز افغانستان خوب آشنا هستم راه میرجاوه به زاهدان به کرمان به رفسنجان به شهر بابک را مى شناسم و راه شهر بابک به هرات به خوانسار به ارسنجان به مرودشت را براى ساختن بررسى کرده ام راه چابهار به نیکشهر به اسپکه به بمپور به ایرانشهر به دلکان به زهکلات به جیرفت به سیرجان را براى ساختن راه آهن بررسى کرده و راه کرمان به بندرعباس را هم، از سیرجان و از جیرفت براى ساختن راه آهن و راه بررسى کرده ام راه همدان به کرمانشاه به قصرشیرین به مرزعراق وبا راه بروجرد به خرم آباد به اهواز به خرمشهر و به سربندر خوب آشنایى دارم. با آنچه دربالا خواندید، در ایران راهى نیست که اسکندرنامه نویسان وستایشگران اسکندر، او را از آن راه گذرانده باشند ومن آن راه را نپیموده باشم و نشناسم. با این آگاهى به خواننده اطمینان مى دهم که اسکندر در تنگ بوان در کهگیلویه شکست خورده، پس نشسته و به سوى باختر بازگشته و به درون ایران راه نیافته است. اما وى اصل داستان اسکندر را به شرح زیر روایت مى کند: گمراهى همه اسکندرنامه نویسان، اسکندرشناسان، ستایشگران اسکندر وغربزدگان پیرو آنها در این است که هندجنوب خوزستان را ، هندوستان پنداشته اند. این گمراهى گریبانگیر «مانى» شناسان و «توماس» شناسان هم شده است ناپلئون بناپارت ، امپراتور فرانسویان هم که در آغاز گمان کرده بود، اسکندر از مصر به هندوستان رفته است، براى یورش بردن به هندوستان از راه ایران، با فتحعلى شاه قاجار پیمان بست. پس از آنکه به مصر رفت تا از آنجا مانند اسکندر، راهى هندوستان شود، در مصر دروغ بودن «سفر جنگى اسکندرمقدونى به درون ایران و هندوستان» را دریافت و از مصر به کشور فرانسه بازگشت و زیر پیمانش با شاه قاجار زد. در زیر سرگذشت کوتاه شده افسانه اى الکساندرس مقدونى را از هنگام پیاده شدن در آسیاى صغیر در سال ۳۳۴ پ م. تا زمان مردنش در شهر «اور» در سال ۳۲۳ پ م. مى خوانید: نوجوانى ناز پرورده و تازه به شاهى رسیده به نام «الکساندرس» فرزند فیلیپ دوم شاه مقدونیه و «الیمپیاس» که از فشارروانى رنج مى برده، زیرا پدرش را کشته بودند ومادرش او را فرزند پدرش نمى دانسته ومى گفته که: «الکساندرس فرزند فیلیپ نیست، مار بزرگى به بستر من خزیده و مرا باردار کرده است». شاه نوجوان از بیم کشته شدن و براى رهایى از زخم زبان مردم که او به «مارزاده مى گفتند نه شاهزاده» با چند صدماجراجوى مانند خود، دل به دریا زده، ترک یار و دیار کرده ، براى به چنگ آوردن مال و زورمند شدن ۳۳۴ پ م. از تنگه هلس پونت (داردانل امروزى) گذر کرده، در کناره آسیاى کوچک پیاده شده است

نیروى محلى در «گرانیک» (بیغا چاى امروزى) جلوى اسکندر و یارانش را گرفته و آنها را گریزانده است.اسکندر ویارانش همانند راهزنان، نخست از گرانیک به سوى جنوب تا «هالیکارناس» سپس به سوى جنوب خاورى تا «سید» (سى د) ، پس از آن به سوى شمال تا «آنکیرا» (آنکاراى امروزى)، از آنجا به سوى جنوب تا ایسوس دستبرد زنان با جنگ و گریز از شهرى به شهرى و از جایى به جایى مى گریختند تا گرفتار نیروى محلى نشوند. اسکندر و یارانش ، دو هزار کیلومتر راه از گرانیک به هالیکارناس به سید به آنکیرا به ایسوس را هجده ماهه پشت سرگذاشتند اسکندر و یارانش در ایسوس گرفتار نیروى محلى ایران گشته وناگزیر به جنگ کردن شدند و در جنگ ایسوس شکست خورده به سوى جنوب گریختند. اگر اسکندر و یارانش، جورى که در اسکندرنامه ها آمده، در جنگ ایسوس پیروز شده بودند، نیاز نبود به فنیقیه و مصر بگریزند، مى توانستند پس از پیروزى ایسوس، بدون برخورد با نیروى ایران، خود را به حلب رسانیده و از آنجا دنبال رود فرات با پیمودن بیشینه ۱۲۰۰ کیلومتر راه به بابل بروند واز بابل راهى شوش شوند وکم از دو سال زودتر شوش، پایتخت هخامنشیان را بگیرند

اسکندر و یارانش پس از شکست خوردن در ایسوس به اندازه اى ناتوان شده بودند که به نوشته اسکندرنامه ها براى صور امروزى) هفت ماه جلوى آن شهر ماندند گرفتن شهرکوچک Tyros (اسکندر و یارانش با جنگ و گریز خود را در سال ۳۳۲ پ م. به مصر رسانیدند. مصریان که براى رهایى از زیر یوغ شاهان هخامنشى، چند بار سر به شورش برداشته بودند که خشایارشاى یکم، اردشیر یکم و به ویژه اردشیر سوم آنها را سرکوب کرده بودند. ستمگرى و کشتار اردشیر سوم ، مصریان را سخت به درد آورده بود روز شمارى مى کردند تا از شاهان هخامنشى انتقام بگیرند. همین که از گریختن اسکندر و یارانش به مصر آگاه شدند، آنها را با آغوش باز پذیرفته او را یارى کردند تا براى جنگ با ایران، از مردان جنگى سپاهى سازمان دهد. اسکندر با مال غارتى و با یارى مصریان، سپاه چند هزارى گردآورى کرد و در بهار سال ۳۳۱ پ م. به فنیقیه رفته و رسیده است. از این پس اسکندرنامه ها دروغ پردازى و افسانه سرایى کرده اند. اسکندر و سپاه وى به شهر صور Tyros را روزى ۵۹ کیلومتر دوانده اند تا ۶۵۰ کیلومتر راه میان صور تا کنار رود فرات را یازده روزه بپیمایند و آنها را جهانده اند که ۳۲۰ کیلومتر راه میان فرات و دجله درنینوا را روزى ۸۰ کیلومتر، پشت سر گذارنداسکندر هدفش جنگ کردن با داریوش نبوده و از این کار مى ترسیده و گرنه مى توانسته با پیمودن یک هزار و صد کیلومتر راه، خود را از صور به دمشق ، دنبال رود فرات به بابل (هله امروزى) برساند. و از آنجا به شوش یورش برداسکندر در پى غارت کردن بوده، تا مال زیاد گردآورده و به مقدونیه فقیر ببرد. چون در راه صور به دمشق به بابل چیز زیادى براى غارت کردن نبوده، از این رو از صور رو به شمال به راه افتاده، خود را به آسیاى کوچک رسانیده که، براى غارت کردن ارزش جنگیدن را داشته است. اسکندر و سپاهش پس از پیمودن آسیاى کوچک خود را به قفقاز رسانید از نام جاهایى که اسکندرنامه هانوشته اند و آنها را در زیر مى خوانید بر مى آید، که آنها در قفقاز و پیرامون آن بوده اند که، اسکندرنامه ها واسکندرشناسان آنها را به خاور ایران امروزى، به افغانستان امروزى، به هندوستان باخترى پاکستان امروزى) برده اند، تا اسکندر و سپاهش را به هندوستان برسانند دروازه کاسپین ـ دربند خزر یا باب الابوات است در کناره باخترى دریاى خزر و شمال باکو، که تا پایان جنگ هاى ایران و روس ۱۸۲۸ شمالى ترین شهر ایران بود. آمازون ـ کشور زنان پستان سوخته، که از کوه هاى قفقاز تا رودخانه فاز(ریون امروزى که در شمال باتوم به دریاى سیاه مى ریزد) زیستگاهشان بوده است. ملکه آمازون ها، در هیرکانى به دیدن اسکندر رفته است مرکند ـ واژه مادى است که از دوپاره : مز = مادکند، از ریشه کندن ساخته شده است . اکنون دهى است نزدیک نخجوان در جنوب رود ارس. اریان ـ اران یا آلان است در شمال رود ارس در قفقاز . البانى ها و ارنودهاهم از اینها هستند سوسیا ـ شهرشوشى ، یکى از هفده شهربزرگ قفقاز که پس از جنگهاى ایران و روس که پایانش معاهده ترکمانچاى بود روسها ازایران جدا کردند. (۱۸۲۸) ، هیرکانى ـ که از یک سو همسایه آسورى ها (در ارومیه بوده ، مرز دیگرش به دریاى کاسپیان (دریاى خزر) مى رسیده ومردمش با آران ها هم پیمان مى شدند، آذربایجان خاورى است که جاهایى به نام «هیر»و «هیران» هنوز در آنجا هست باختر ـ بلخ امروزى نیست . جایى بوده در همسایگى سکاهاى اروپایى ، که در آن سوى روددن مى زیستندو از بلخ بیش از پنج هزار کیلومتر هوایى دور است . «اسکندر پس از آنکه ده روزه از کوه قفقاز گذشت به شهر اسکندریه که در سفر اول خودش به «باختر» بنا کرده بود رسید.» سعدیان ـ جایش در ورارود (ماوراءالنهر ) نبوده ومردمش در نزدیکى ذن ساکن بوده اند پاراپامیز ـ کوه یخ بسته اى در قفقاز که به نوشته آریان، اسکندر ده روزه از آن گذر کرده است. کیلومتر، بلندى اش ۱۱۱۰ متر ، پایش وسیع وهرچه بالا مى رفت کوه آ ارنس ـ اسکندرکوهى را که دورش۵/۱۸ باریک تر مى شد تا به نوک تیزش مى رسید، با دشوارى گرفته است . درجایى که اسکندرشناسان در هندوستان نشان مى دهندچنین کوهى نیست. این کوه بانشانى هایى که داده شده به «آرارات » که رود ارس در باختر وجنوب آن روان است وشکل مخروطى دارد بهتر مى خورد تا کوهى ناشناخته در هندوستان اسکندر پس از غارت کردن آسیاى کوچک وقفقاز، مال فراوانى گرد آورده با آن مال جوانان ماجراجوى مانند خود را در ردیف سپاهیان خود اجیر کرده و زورمند شده است . اسکندر زورمندشده ، به فکر چاپیدن نینوا پایتخت کشور آسور وبابل، افتاده واز راه ارمنستان سپاه خود را به کنار دجله رانده تا از آنجا، دنبال رود دجله به نینوا و به بابل برود داریوش سوم براى جلوگیرى از پیشروى اسکندر زورمند شده با لشکرى انبوه به سوى شمال رانده در GAUGAMELA یا گردنه گوساله (گوگه به کردى وفارسى = گوساله + مله به کردى = گردنه) جایى که از سوى باختر ۱۱۴کیلومتر از اربیل دور بوده، میان سردشت درایران وقلعه دزه در کردستان عراق جنگ سختى درگرفته ، که لشکریان داریوش سوم نتوانستند سپاهیان جنگ کرده وکارزار دیده اسکندر را شکست دهند. هنگام جنگ ، داریوش سه یم به دست فرمانده پاسدارانش «بنوجنبس ابن آذربخت» کشته شده، لشکر داریوش سوم از هم پاشیده وکشور هخامنشیان که بى سروسرور شده بود فرو ریخته است. ابوریحان بیرونى در باره جنگ داریوش سوم با اسکندر نوشته است که: (فارسى شده داناسرشت چاپ ۱۳۲۱ تهران ص. سپس (اسکندر) به سوى ارمنیه وباب الابواب رفت… پس به سوى داراابن دارا شتافت … در یکى از این غزوات، ۶) … رئیس حراس دارا که «بنوجنبس ابن آدربخت بود»، دارا را بکشت واسکندر به ممالک دارا چیره شد… 

پس از کشته شدن داریوش سوم واز هم پاشیدن لشکریانش و فروریختن شاهنشاهى هخامنشى ، الامى ها که دوسده «خود سرورى» شان را از دست داده وبزیر فرمان شاهنشاهان هخامنشى رفته بودند، به امید آنکه دودمان هخامنشى را ریشه کن کرده واز نو «خودسرور» شوند، اسکندر را به شوش خواندند، به پیشوازش رفتند، او را به شوش آوردند وگنجینه ودیگر دارایى هاى هخامنشیان را به او پیشکش کردند الامى ها، براى انتقام گرفتن از شاهان هخامنشى، از گنجینه هاى تخت جمشید افسانه ها به اسکندر گفتند تا او را وادار کنند به تخت جمشید برود ودر آنجا همان کارهایى را بکند که «آسوربانى پال» و لشکر آسوردرالام کرده بودند اسکندر که پس ازکشته شدن داریوش سوم در جنگ اربیل (گوگه مله) رایگان به یکى از پیروزیهاى بزرگ تاریخ باستان دست یافته بود ، مغرور از این پیروزى ، پنداشته بود که کار ایران به پایان رسیده است. خواست مانند «آسوربانى پال » پادشاه آسور تخت جمشید را غارت کرده به آتش بکشد ومردم آن را از دم تیغ بگذراند (همان کارهایى را که دروغنویسان اسکندرنامه ها درباره رفتن اسکندر وسپاهش به تخت جمشید، از کشتن ، سوزاندن، غارت کردن … نوشته اند). اسکندر و سپاهش پس از زمان کوتاهى ماندن در شوش، روانه تخت جمشید شدند وتاک هگیلویه پیش رفتند تا به «تنگ بوان» رسیدند. ممسنى ها (مماسن اسکندرنامه ها) اسکندر و سپاهش را به درون تنگ بوان کشیده، باران سنگ برسرشان ریختند وآنها را در هم کوبیدند. اسکندر دریافت که آنچه پنداشته ، نادرست بوده ا ست. جورى که اسکندرنامه ها نوشته اند «اسکندر دید چون چاره اى جز عقب نشینى ندارد، حکم آن را داد». آنچه از این پس درباره رفتن اسکندر به تخت جمشید ، به همدان به دامغان به گرگان به هرات به بلخ به ورارود )ماوراءالنهر ) و بازگشتنش به بلخ و رفتنش از آنجا به کابل، به هندوستان تا کراچى وبازگشتنش از راه بلوچستان به کرمان به پازارگاد، به شوش ، هرزه کارى هایش در شوش و رفتنش از شوش به کرمانشاه وبازگشتنش به خوزستان، در اسکندرنامه ها نوشته اند، از آغاز تا پایان، از سرتا ته ، از اول تا آخر، از ابتدا تا انتها، از بیخ وبن دروغ است وکمترین ارزش تاریخى ندارد اسکندر پس از عقب نشینى در جنگ کهگیلویه، راه دیار خویش در پیش گرفته است. چون اسکندر مى خواسته سپاهش را   Patala)پاتله = پاى تپه) به سوى رود از راه بابل، دنبال رودفرات به کنار دریاى روم (مدیترانه) برساند، از «عارابیوس» (شط العرب ) به راه افتاده و دنبال رودزهره به سوى باختر رفته خود و سپاهش را به «هند» رسانیده است. هندى که در جنوب خوزستان بوده وامروزه هندیجان نام دارد و رود هندیان (دنباله رودزهره )در آنجا به خلیج فارس مى ریزد، هندعلیا (هندکوهستانى ص ۱۸۸۰ ت ا ب از پلوتارک ) هندساحلى ( ص ۱۸۶۲ از کنت کورث(

اسکندر سپاهش را از «هندعلیا» به سوى باختر، از شمال خورموسى به کنار «رودعارابیوس» (شط العرب ) برده است پس از آنکه اسکندر سه چهارم سپاه خود را در نبرد با مردم بین النهرین از دست مى دهد به سوى بابل به راه افتاده ودر ۳۳سالگى در اور (۳۲۳ پیش از میلاد) مى میرد. (سفر جنگى اسکندر مقدونى ۷ تا ۱۳(برخى دلایل احمد حامى براى تردید درنوشته هاى مورخان یونان و غرب دکتر احمد حامى یکى از مهمترین دلایل اشکال در روایات اسکندرنامه نویسان را به کار بردن نامهاى اشتباه ذکر مى کند. بطور مثال وى گوگه مله مورداشاره تاریخ نویسان را که محل سومین وبزرگترین جنگ داریوش سوم با اسکندر بوده را نه منطقه اى در ۸۴ کیلومترى خاور موصل بلکه در ۱۹۵ کیلومترى خاور موصل مى داند. وى مى گوید : جاى گوگمل که اسکندرنامه نویسان نشان داده اند باید در کوهستان سردشت و قلعه دیزه کنونى باشد وى هندعلیاى مورداشاره نویسندگان یونانى را همان هندیجان امروزى مى داند و نه هندوستان بزرگ. حامى معتقد بوده که اسکندر پس از شکست در دره بوان (از ممسنى ها) به سوى باختر بازگشته و به هندعلیا رفته است. وى از ۲۱ منطقه نام مى برد که با پیشوند هند آغاز شده مى گوید، کلمه هند در فرهنگ ایرانى بسیار به کار گرفته شده وى از ۲۱ منطقه نام مى برد که با پیشوند هند آغاز شده مى گوید، کلمه هند در فرهنگ ایرانى بسیار به کار گرفته شده در زیر نام جاهایى در ایران که با پیشوند هند آغاز مى شوند مى خوانید 

هند زمین ـ دهى در تارم پایین، زنجان 

هند کندى ـ دهستانى در تارم بالا، زنجان 
هنده خاله ـ دهى در شهرستان فومن 
هندوکلا ـ در شهرستان آمل 
هندو مرز ـ در بخش نوشهر 
هندآباد ـ در بخش سردشت 
هندوآباد ـ درقتور، خوى 
هندمینبى ـ در شهرستان ایلام 
هندى من ـ در شهرستان سنندج 
هندى بلاغ ـ در شهرستان سنندج 
هنده ـ در شهرستان بروجرد 
هندى ـ درشهرستان خرم آباد 
هندیجان ـ در جنوب باخترى بهبهان 
هندآباد ـ درشهرستان نیشابور 
هندوارک ـ در شهرستان سبزوار 
هندو الان ـ دهى از دهستان طبس 
هندیز ـ شهرستان سیرجان 
هند چوب ـ در شهرستان نایین 
هندوآباد ـ شهرستان اردکان 
هندوکش ـ در شهرستان فریدن 
هندرابى ـ جزیره اى در خلیج فارس 

دکتر احمد حامى همچنین معتقد بوده که کلمه باکتریاى مورد اشاره اسکندرنامه نویسان بلخ نیست بلکه جایى در حوالى دن امروزى و در سرزمین سکاها بوده است اگرروایات کنت کورث و هرودوت را بخوانید آنها رود تاناایس (یادن) مورد اشاره در باکتریا را مرز بین اروپا و آسیا ذکر کرده اند حال آنکه حداقل بلخ ۳ هزارکیلومتر با آن نقطه فاصله داشته است

حامى در کتاب خود مى گوید: شهر تاریخى بلخ، باکتریاى اسکندرنامه ها نیست، بلخ در شش کیلومترى شمال باختر مزارشریف و در کنار رود بلخاب و در ۷۰ کیلومترى جنوب آمو دریا جا دارد و از رویه دریا ۳۵۰ متر بلندتر است. بلخاب یکى از پرآب ترین شاخه هاى «آمودریا» است که در بهار سال ۱۹۶۷ سیلابش ۱۷۵۲ مترمکعب در ثانیه اندازه گیرى شده است. درازى بلخاب نزدیک به ۳۵۰ کیلومتر است که پس از گذشتن از کنار بلخ، به سوى شهر آقچه روان گشته و سپس به آموى مى ریزد. دره بلخاب آباد است و از بلخ تا کنار آمو آبادى زیاد است ماننددیوالى، خیرآباد، غرچینگ شهر باستانى «ترمذ» درکنار شمالى رود آموى، روبروى بلخ جا دارد، این مى رساند که: باکتریا، شهر باستانى بلخ نیست. اکسوس هم که به نوشته اسکندرنامه ها از کوههاى قفقاز سرچشمه گرفته و به دریاى کاسپیان مى ریزد، آموى نیست. رود «آموى» که رودکى درباره آن گفته است: «ریگ آموى و درشتى هاى آن، زیرپایم پرنیان آید همى» شهر باستانى سغد (سوغود، در سنگ نوشته نقش رستم) که از لخ بیش از ۴۰۰ کیلومتر دور است هم سغدیان یا soderes اسکندرنامه ها نیست.همچنین آمودریا نیز اوکسوس نیست زیرا به نوشته اسکندرنامه ها سرچشمه این رود قفقاز است که به کاسپیان (دریاى مازندران) مى ریزد. سرچشمه آمودریا در پامیراست و به دریاچه آرال مى ریزد و هیچگاه به دریاى کاسپیان نمى ریخته، چون که بستر آمودریا از کناره هاى خاورى، دریاى کاسپیان پایین تر است و آب آمودریا به آنجاها سوار نمى شده است. همچنین احمد حامى براى تقویت تئورى خود مبنى بر سرگردان بودن سپاه اسکندر درقفقاز و آسیاى صغیر به جاى هندوستان و آسیاى مرکزى و عمق خاک ایران دروازه کاسپین مورد اشاره یونانیان را در بندر خزر دانسته که این شهر میان راه باکو و ماخاج قلعه (داغستان کنونى) واقع استپدر راههاى ایران، مماسن مورد اشاره اسکندرنامه نویسان را نیز در بلخ نمى داند بلکه آن را بخشى از شهرستان کازرون داشته که اسکندرو سپاهش پس از گذر از بهبهان براى رفتن به تخت جمشید باید از آن مى گذشتند. حامى این منطقه را تنگ بوان دانسته که به دلیل عرض کم ممسنى ها در دو طرف دره موضع گرفته و با سنگ سپاه اسکندر را در هم کوبیده اند

درباره ی کاوه آهنگر

یک دیدگاه

  1. من با کلیات متن موافقم ولی ایرادات بزرگی داره مثلا همون قسمت پسمان ناپلیون با ایران.! بین پیمان ناولئون با قاجار ها و بازگشت اون از مصر سیزده سال فاضله هست ینی ناپلئون در زمانی که فقط یک ژنرال ساده بود به مصر لشکر کشی کرد (۱۷۹۹ میلادی)ک اونم دلایل مختلف داره در حالی ک پیمانش با ایران در اواخر حکومتش ( اگر اشتباه نکنم ۱۸۱۲ میلادی) بسته شده

پاسخ دادن به علی لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.