پنج شنبه , تیر ۲۸ ۱۴۰۳

اسکندر مقدونی-افسانه یا تاریخ؟(بخش چهارم)

اسکندر مقدونیاشتباه چند هزار کیلومتری (بخش چهارم)
دکتر احمد حامی به عنوان یک فرد فنی که تخصص ویژه ای در احداث راه ها،خطوط مواصلاتی و اهمیت ترابری داشته معتقداست جنگ های اسکندر بسیار سوال برنگیز است.وی درباره جنگ گرانیک اولین جنگ بزرگ اسکندر با قراولان ایران وجنگ ایسوس می گوید

آماده کردن خوراک،پوشاک،آب،خوابگاه،جنگ افزار و… برای ۶۴۵۰۰ تا ۱۵۴۵۰۰جنگنده،امروز کار بس دشواری است و دوهزار و سیصد سال پیش ممکن نبوده است.پیشامد جنگ گرانیک باید چنین بوده باشد که آلکساندرس جوان،از اینکه پدرش Philoppos کشته شده و مادرش Olympias او را فرزند پدرش نمی دانسته،رنج می برده و خجالت می کشیده و سرافکنده بوده،برای گریز از تحقیر شدن و پوشانیدن نقاط ضعف خانوادگی،خود را به آب وآتش زده و از خطر نهراسیده است.این جوان جنگجو با چند صد تن از مردان ماجراجوی همانند خودش،در تنگه هلس پونت(داردانل امروزی)از آب گذشته و در کناره آسیای کوچک پیاده شده و به روش راهزنان،به آبادی ها و شهر های آسیای کوچک باختر یدستبرد می زده است.از دستبرد زدن ها،مالی به چنگ آورده وبا مال غارتی،یاران تازه اجیر کرده و کم کم زورمند شده و کارش بالا گرفته است

. استاندار پارسی لیدیه که با اینگونه راهزنان آشنایی داشته،دفع اسکندر را سرسری گرفته و به نگهبانان محلی واگذار کرده است.اسکندر و یارانش برای فرار از پیگیری نگهبانان،از جایی به جایی و از شهری به شهری غارت کنان می گریختند.آن ها نخست دردریا به سارد سپس به افسوس Ephesos به میلت Milet تا هالی کارناسوس Halikarnass رفتند،از آنجا در کنار دریا(تا بتوانند اگر نیاز باشد از راه در یا فرار کنند)راهی خاور شدند وبه سیدیهSide رسیدند.از سیدیه رهسپار شمال شده تا آنکیراAnkyra (آنکارای امروزی)پیش رفتند.از آنجا به سوی جنوب دنبال رود هالیس(قزل ایرماق امروزی)به تاراسوس وبه ایسوسIsoss رسیدند.اسکندر ویارانش بیش از دو هزار کیلومتر راه از گرانیک تا ایسوس را هجده ماهه با جنگ وگریز پیموده و در ایسوس گرفتار لشکریان داریوش سه یم که به نوشته اسکندر نامه ها از بابل به آنجا رفته بودند شدند.اسکندر و یارانش راه از گرانیک تا ایسوس را با میانگین روزانه کمتر از چهار کیلو متر پیموده انددر زیر چگونگی جنگ ایسوس رابه نوشته اسکندر نامه ها می خوانید:داریوش سه یم از ۳۲۳هزار تا۶۰۰هزار لشکریان پیاده و سوار در بابل برای جنگ ایسوس گرد آورده بود.به فرمان داریوش سه یم روی رودخانه فرات پل هایی ساخته بودند که لشکریان داریوش سه یم پنج روزه از روی آن ها گذر کرده اند.داریوش سه یم،مادر،زن،پسر ودختران خود رابه جبهه جنگ برد… مادر داریوش در جنگ ایسوس به سال ۳۳۳پ.م کم ازکم،شصت ودو سال داشته،می شود باور کرد که داریوش سه یم مادر پیرش را همراه دیگر بانوان دربار به جنگ برده باشد؟ 

اگر رسم زمان بوده که فرماندهان مادر خود را به جنگ ببرند.پس چرا اسکندر مادر جوانتر خود را همراه نیاورده بود تاباردیگر مار بزرگی به بسترش نرودکه برای اسکندر برادر یا خواهری درست بکند… 

دهقان هایی که از نزدیک شدن قشون مقدونی ترسیده و فرار کرده بودند،به اردوی داریوش خبر بردند،که قشون اسکندر در ایسوس است.این خبر باعث تحیر ایرانی ها گردید،زیرا می پنداشتند که سپاه مقدونی در حال عقب نشینی و فرار است… 
به نوشته اسکندرنامه نویسان لشکریان داریوش در جنگ ایسوس ۲۰هزار فلاخن انداز+۳۰هزار یونانی اجیر+۲۰هزار پیاده به فرماندهی،یک یونانی،از مردم تسالی+۳هزار گارد ویژه شاه+۴۰هزار پیاده برده و پهلوی ایم لشکر،سواره نظام گرگانی و مادی ایستاده بودند وپشت سر آن هالشکریان ملت های دیگرلشکر داریوش ۶هزار پیشقراول داشت که همگی به زوبین وفلاخن مسلح بودند…مادر داریوش،زن داریوش و زنان دیگر را در قلب اشکر جا داده بودند

دکتر حامی داستان آریوبرزن را نیز خیالی می داند ومی گوید:یونانیان و غرب این داستان را برای خاق حادثه ای مشابه ترموپیل(گردنه ای که خشایار شاه از آن به یونانیان حمله کرد)از خود ساخته اند.وی می گوید:اسکندر نامه نویسان برای انتقام گرفتن(روی کاغذ)از پارسی ها در جنگ ترموپیل و دلخوش کردن یونانیان،از روی گرده جنگ ترموپیل دروغ دیگری ساخته به دروغ هایشان افزودند.جایی را که در کهگیلویه«تنگ پارس»انگاشته اند(به جای معبر ترموپیل).چوپانی از مردم لیکیه که به زبان های پارسی و یونانی آشنا بوده!اسکندر و سپاهش را به درون پارس راهنمایی کرده است(به جای خیانتکار یونانی که راه از میان کوه به پشت معبر ترموپیل را به پارسی ها نشان داده.)کسی راهم به نام«اری برزن»با۲۵هزار تا۴۰هزارلشکر تراشیده اند که از تنگ پارس نگهبانی می کرده است(به جای لئونیداس وسیصد اسپارتی).او را به دست سپاهیان اسکندر نابود کرده اند
این دروغ را بسیار ناشیانه ساخته اند،چون که در میان تنگه های کهگیلویه ،جایی به نام تنگ پارس نبوده ونیست.روشن نکرده اند که چوپان لیکیه ای در سرمای زمستان در میان برفی که سربازان مقدونی در آن فرو می رفته اند وزمین علف برای چراندن گله نداشته ،در کوهستان کهگیلویه چه می کرده است؟که اسکندر او را پیدا کرده باشد.این مرد لیکیه ای در کدام جنگ گرفتار شده وچگونه گذرش به کهگیلویه افتاده بوده است؟مردم کهگیلویه چوپان نداشتند که از لیکیه به دوری بیش از دو هزار کیلومتر ،اسیری را به چوپانی بگیرند که به آن ها خیانت کند.اسکندر با بیش ازهزار سپاهی از شوش به سوی پارس به راه افتاده است.از این ها بایدشماری در جنگ کشته شده باشند.آیا می شود باور کرد که اری برزن ساخته اسکندر نامه ها با ۲۵هزار تا ۴۰هزار لشکرش که دست کم دو برابر سپاهیان اسکندر بوده و جای جنگ را خوب می شناخته ،از سپاه دوازده هزاری نورسیده اسکندر شگست خورده ونابود شده باشد؟ 

ستایشگران اسکندر وغرب زدگان پیرو آن ها بروند و از کهگیلویه دیدن کنند که آیا می شده ۳۷هزار تا ۵۲ هزار سپاهیان و لشکریان پارس،در آنجا آرایش جنگی گرفته باشند.در کوهستان کهگیلویه برای ۳۷هزار تا ۵۲هزار کس از کجا وچگونه خوراک و بالا پوش زمستانی و خوابگاه تهیه می کرده اند؟ 

درباره تخت جمشید 

دکتر حامی معتقد بود که تخت جمشید هرگز پایتخت هخامنشیان نبوده است.بلکه جای مقدسی بوده که در آنجا جشن ها به پا می شده وامروزه هم کوهی که تخت جمشید در دامنه آن ساخته شده کوه رحمت می نامند

وی آتش سوزی در تخت جمشید را نیز ناممکن می دانسته چرا که معتقد بود،تخت جمشید با سنگ و بر روی سنگ ساخته شده و تنها هنگام تشریفات بر روی ستون های آن الوار می گذاشتند و روی الوارها چادر می کشیدند
حامی برای این ادعای خود دلیلی تجربی و آزمایشگاهی می آورد و می گوید:اگر تخت جمشید در آتش سوخته بود سنگ های آن باید به زیر اجسام سوزان فرو می ریخته شده کمی پخته می شد و به مرور آب باران و برف باپوسته سنگ آهک شکفته(caoh2) داده باشد ولی سنگ هایی که از زیر خاک در آمده همگی سالم است وآج تیشه سنگ تراشان زمان هخامنشی هنوز بر روی آن ها دیده می شود.استدلال دیگر حامی،حکومت ۴۱۲ساله ساسانیان است که از شهر استخر در ۴کیلومتری شمال تخت جمشید بر آمده اند.وی می گوید:اگر تخت جمشید پایتخت بوده چرا باید حتی خاک آن را پادشاهان ساسانی نروفته باشندتا ۲۳۰۰سال بعد غربیها آن را از دل خاک بیرون آورند؟ 

گذر از راه های صعب العبور 

حامی راه اصفهان به لرستان و از آنجا به همدان را ۴۸۰کیلومتر ذکر کرده و می گوید:بشتر این راه کوهستانی و بلندی آن از دریا ۲۰۰۰متر است.زمستان های سختی دارد وگذر از آن در زمستان ممکن نیست،راه همدان به ری و به دامغان (مورد اشاره اسکندر نامه نویسان)نیز حدود۱۱۰۰کیلومتر است.برای پیمودن این راه دست کم شش ماه وقت لازم است.البته اگر هیچ درگیری نظامی در این ۱۵۸۰کیلومتر روی نداده باشد که مطابق گفته اسکندر نامه نویسان رخ نداده و این راه ۴ ماهه طی شده است

مورخین یونان همچنین راه اسکندر به گرگان(از دامغان امروزی)را ۴روزه ذکر می کنند حال آنکه به گفته حامی این راه ۸۴کیلومتری،کوهستانی وجنگی بوده وپیمودن آن دو هفته زمان نیاز داشته است.

مورخین یونان می گویند:اسکندر در حوالی گرگان ملکه آمازون را ملاقات کرده حال آنکه اگر روایات قبلی آن ها پذیرفته شود زنان آمازون در باتوم(حوالی دریای سیاه)بوده اند.این یعنی دروغی به بزرگی ۱۵۰۰کیلومتر

حامی درباره حرکت اسکندر از گرگان به بلخ نیز می گوید:از جنوب افغانستان امروزی تکوه های قفقاز ۲هزار کیلومتر راه هوایی است و اسکندرنامه نویسان چون آگاهی از جغرافیای ایران و شرق نداشته اند زمان و مکان را از یاد برده اند.آن ها برای آنکه اسکندر را به نزدیکی هند برسانند ۲۵۰۰کیلومتر کوهها ورودها آسیای صغیر را به۸ سمت شرق برده اندوی حرکت اسکندر به هند(از بلخ)را نیز نادرست می داند

وی به مقایسه حرکت اسکندر در ۲۳۰۰قبل از میلاد ونادرشاه در قرن هجدهم می پردازد ومی گوید:نادرشاه۲۰۷۰سال بعد از اسکندر از راه سیستان به قندهار،به غزنه،به کابل،به جلال آباد به تنگه خیبر،به پیشاور واز آنجا با عبور از رود سند وپنجاب به لاهر ودهلی رسیده است.وی هفتصد کیلومتر از راه مذکور را(سیستان به جلال آباد)در ۱۹۸روز(روزی ۵/۳کیلومتر)پیموده و در شعبان ۱۱۵۱قمری به تنگه خیبر رسیده وبا عبور از تنگه به سوی پیشاور ولاهور تاخته و در دشت کرنال هندوان را شکست داده است

نادرشاه این ۱۷۰۰کیلومتر را ۲۷۷روزه پیموده حال آنکه اسکندر(ناآشنا به منطقه)در ۲۰۷۰سال قبل از وی این راه را۱۹روزه پیموده است!!! 

روایت نویسنده کتاب«قصه سکندر و دارا»

اصلان غفاری نویسنده کتاب«قصه سکندر ودارا»(چاپ شده به سال ۱۳۵۵)نیز با دقت به بحث لشکرکشی اسکندر به خاک ایران پرداخته است.وی از چند زاویه داستان اسکندر را بیشتر قصه می داندتاروایت تاریخی.وی مورخین اسکندر را مورد برسی قرار داده،برخی روابات افسانه ای آن ها را نقل می کند،استدلال می کند که از عمر کوتاه او این مقدار کار به ثمرآمده ممکن نبوده سرزمین مقدونی نمی توانسته چنین لشکرکشی بزرگی را سامان دهد.البته وی به نکات فراوان دیگری نیز اشاره می کند

مورخان یونانی 

اصلان غفاری شش نویشنده را اسکندرنامه نویس اصلی می داند

۱-دیورسیسیلی که در قرن اول قبل از میلاد می زیسته وقدیمی ترین مورخی است که آثاری درباره اسکندر به او منسوب است از ۴۰کتاب او ۲۱کتاب موجود وچنانچه کتاب های او بدون دستبرد وتحریف به ما رسیده باشداین مورخ سه قرن بعد از اسکندر می زیسته وقاعدتاً نوشته های او که نزدیکترین مورخ به اسکندر است باید مورد توجه خاص باشد
۲-کنتکورث-(کوینتوس کورثیوس روفوس)در قرن اول میلادی زندگی کرده وتاریخ اسکندر او مربوط به زمان امپراطور روم کلودیوس اول است(۴۱-۵۱میلادی)وبنابراین درحدود چهار قرن بعد از اسکندر تاریخ خودرا نوشته.کتاب های اول ودوم وآخر کتاب پنجم و ابتدای کتاب ششم او گمشده و بعداًدیگران خواسته اند آن را تکمیل کنند.کنتکورث فریفته کارهای اسکندر بوده است
۳-پلوتارک(پلوتارخ)بین ۵۰ تا۱۲۰ میلادی می زیسته وشرح حال اسکندر را ضمن کتاب زندگانی مردان نامی آورده ولذا در حدودچهار قرن ونیم بعد از اسکندر تاریخ خود را نوشته است پلوتارک را یکی از درست نویس ترین مورخان به حساب آورده اند ولذا لازم است شمه ای از اظهار نظر دانشمند فیلسوف ویل دورانت را درباره او به اختصار نقل می کنیم
«…قصد نداشت که صرفاًتاریخ و یا حتی شرح حال بنویسد بلکه می خاست به وسیله مثالهای تاریخی به مردم درس فضیلت و قهرمانی بدهد وهیچ گاه برای اینکه داستانش را به یک نتیجه اخلاقی برساند کمترین فرصت را از دست نمی دهد…پلوتارک در زندگانی اسکندر صریحاًاعلام می دارد که به خصلت بیشتر علاقه مند است تا به تاریخ…مسلماً نباید توقع داشت که وجدان ودقت مورخی شایسته را داشته باشد اشتباه در مورد نام ها،جاها وتاریخ وقایع در نوشته هایشبسیار است در این باره تا آنجا که بتوانیم قضاوت کنیم وقایع را بدمی فهمد حتی از انجام وظایف اصلی شرح حال نویسی هم بر نمی آید.» 
۴-ژوستن-اسم او درست معلوم نیست و تقریباً بین ۱۳۸تا۱۶۱میلادی یعنی پنج قرن بعد از اسکندر می زیسته این مورخ کتابهای تروک پمپه مورخ را خلاصه کرده وچون تالیفات مذبور مفقود بوده است این خلاصه جای آن را گرفته است.ناگفته نماند که ژوستن متهم است که کتابهای تروک پمپه را بعد از خلاصه کردن از بین برده استراجع به زمان حیات او هم بعضی تا قرن چهارم میلادی پایین آمده اند یعنی در زمان زندگانی او دو قرن اختلاف

۵-آریان-از بین اشخاصی که تاریخ اسکندر رانوشته اند آریان ستایش مخصوصی نسبت به اسکندر دارد.آریان در حدود سال ۱۳۰میلادی قنسول روم در ایالات کاپادوکیه در آسیای صغیر بوده وبا آلانها که از طرف قفقاز وگرجستان آمده بودند جنگ کرده وآنها را شکست دادهاست آریان تاسال ۱۸۰میلادی زنده بوده واکثر نوشته های او مفقود شده است وافتخار می کند که از ستایشگران اسکندر است وگمان داردکه از طرفخدایان به او الهام شده تا تاریخ این پادشاه رابنویسد وبطوری که ملاحضه می شود در حدود پنج قرن بعد از اسکندر می زیسته است

۶-استرابون-در پنت به دنیا آمده از ۴۰فبل تا۴۰بعد از میلاد تاریخ او را حدس می زنند استرابون جزو جغرافیدانهاست او در کتابهای مربوطبه آسیا،آسیا را دو قسمت کرده تاکوههای توروس تراواد(در آسیای صغیر)وماورای کوههای مذبورشامل هند وایران،بابل،آشور،بین النهرین،فنیقیه،فلسطین،عرب ستان وغیره.کتابهای او یگانه تصنیفی استکه درجه علم مردم ان زمان را به احوال زمین می رساند(البته بهتر است بگوییم درجه جهل مردم آن زمان را می رساند)وبخصوص از لحاظ ماشایان توجه است که تقریباًپس از چهار قرن که از سفر جنگی اسکندر گذشته هنوز اطلاعات مردم یونان و روم از داخله ایران .ممالک شرقی آن در حدود صفر و چیزی نزدیک به افسانه بوده است

نکته ای که غفاری برآن تاکید می کند این است که قدیمی ترین مورخ درباره اسکندر ۳۰۰سال پس از مرگ وی زندگی می کرده این ۳۰۰سال خلا را آیا نمی شده با دروغ پر کرد؟ وی سپس سوال می کند که چگونه است که ایرانیان در قرن هفتم میلادی(۱۱۰۰سال بعد)باید از روی نوشته های غربی ومخلوطی از افسانه وواقعیت از اواخر حکومت هخامنشیان با خبر شوند؟ 

افسانه ها اصلا ن غفاری در کتاب خود به دنبال دستیابی به این نکته است که آیا سرگذشتهای ذکر شده مربوط به اسکندر داستان نویسی بوده ویا تاریخ نویسی چرا که یک تاریخ نویس هیچ گاه روایات دور از واقعیات وقصه پردازی را به جای تاریخ به خورد خاننده نمی دهد

وی در کتاب خود می گوید:داستان اسکندر از روز تولد تا هنگام مرگ بطوری در افسانه ها،معجزه ها وحوادث قهرمانی پیچیده شده که مطالعه آن،کتابهای رموز حمزه،حسین کرد وامیر ارسلان را به ذهن متبادر می کند.تنها رجحانی که قصه اسکندر بر کتابهای مزبور دارد در کیفیت نویسندگی و انشای ان است چه نویسندگان غربی بقدری محاورات وصحنه های وقایع فرعی را دقیق شرح وترسیم کرده اند کهدر بادی نظر،افسانه حقیقت جلوه می کند.در حالیکه اگر افسانه ها معجزات و اتفاغات عجیب را از اصل داستان کسر کنیم رشته وقایع طوری از هم گسیخته می شود که قابل رفو نیست وبغلاوه چیز مختصری از آن باقی می ماند.لشگرکشی در صحاری سوزان وبی آب وریگهای روان لیبی ومصر جز اینکه«ابری پدید آمده و آفتاب را بپوشاندوپس از آن بارانی ببارد ومقدونیها را سیرابکند»یا اینکه«دسته ای از کلاغها راهنمایی قشون را به عهده بگیرند»یا به قول آریان «دومار رهبری را به عهده دار شوند»به نحوه دیگری امکان پذیر نیست.در جنگ سابوسها در هند چون شمشیر آنها زهرآلودبودتمام زخمیهای مقدونی فوراً می مردند جز اسکندر که در این گیر ودار سالم می ماند!ودر همین زمینه«اسکندر در خواب دید که ماری گیاهی در دهان داشت و به او گفت که این گیاه علاج زهر است.در جست وجوی گیاه شده،آن رایافتند وهمینکه این گیاه را روی زخم بطلیمیوس گذاشتند درد ساکت وجراحت التیام یافت»روایات کنت کورث ودیولور» ازاین قبیل وقایع غریبه و معجزات گذشته داستانهی قهرمانی است که شخص اسکندر را درردیف حسین کرد قرار می دهد.شهر صور مدت هفت ماه در محاصره نیروی اسکندر بود بالاخره:«اسکندر دوروز به سپاهیان خود استراحت داده روزسوم یورش عمومی به بحریه وقشون خود داد.ماشین های جنگی از هرطرفبه کارافتاد ودر این حمله اسکندر از برجی چوبین که ساخته بودند به وسیله پل معلق به دیوار برآمد که ازآنجا با صوریهایی که دیوار را محافظت می کردند جنگ کرده وعده ای رانیز بانیزه و شمشیر کشته برخی را با سپر تنه زده به پایین انداخت چون اسلحه اودرخشان وخوداوهمعلایق پادشاهی داشت وازیک بلندی فرمان می داد صوریها ایستگاه او را هدف تگرگ تیر قرار دادند ولی از خوشبختی اوهیچکدام از تیرهااصابت نکرد.» ازنبردی درهند

«اسکندرنردبان راازدست سربازی گرفته به دیوار چسبانید سپرراروی سرخودگرفته ازنردبان بالارفت و روی سنگر قرار گرفت.در این حال اوتکیه به سپرخودداده مدافعین راازسنگرپایینافکند وبرخی راباشمشیر زد…چون اسکندر به واسطه درخشندگی اسلحه وشجاعتی که بروز دادجالب توجه بود هندیها تیرهای زیادی بر اوباریدندودراین وقت اسکندر دیدکه بایدبر سنگر قرار گرفته خود را هدف تیر ها قرار دهد یا از سنگر به درون قلعه بجهد.اوشق آخری را اختیار کرد زیرا پنداشت که شاید این کار دشمنانش را مرعوب سازد!!!بعد که درون قلعه واقع شدچند نفر هندی حمله کرده،اسکندر عده ای راباشمشیر دفع کرد ودونفر راباسنگ،هندی ها چون دیگر جرات نکردند نزدیک شوند او را تیر باران کردند.در این حال…عده ای به درون قلعه جسته به کمک او رسیدند…تیر دیگری جوشن اسکندر را درید و بالای سینه اوفرو نشست وهواوخون از رخش فوران نمود.اسکندر از پادر نیامد ولی چون خون زیادی از او رفت ضعیف گشته روی سپرش افتاد دراین حال په سست جلو او ایستاد وبا سپری که اسکندر از معبد می نرودرتروابرداشته بود و او را حامی خود می دانسته او راپوشیده !!ولئوناتوس از طرف دیگر اورادفاع می کرداین دو نفر مجروح شده بودند واسکندر در حال نزع بود

ذکر این مختصر برای نمونه است و ماجراهای افسانه ای داستان اسکندر را(که اتفاقاً خیلی زیاد است)بکلی از نظر دور داشته ایم.حکایت نهنگ یاحیوان عجیب الخلقه ای که راه دریایی را نشان داد یا اینکه نان را می شکستند خون می شد.داستان میشی که بره ای زایید که برسر کلاهی داشت مانند تیار پارسی ودر دو طرف تیار اعضای تناسلی مرد وزن دیده می شد واز این قبیل لاطائلات سراسر داستان راپر نموده است وبرای ما مجال ورود در این مباحث وانتقاد از این مطالب نیست.وجود این قصه ها به پژوهنده حق می دهدکه به سایر قسمت ها نیز با نظر شک وتردیدبنگرد.نویسنده کتاب،قصه سکندر ودارا درباره سفر جنگی اسکندر به هند می گوید

در زمانی که سفر خیالی الکساندرمقدونی را به هند تجسم کرده اند و هند تمدنی درخشان،فرهنگی پیشرفته،ادبیاتی وسیع،زبانی جامع،صنایعی کامل و دینی چون دین بودایی داشته واز لحاظ علمی وفلسفی،دینی وفرهنگی به مراتب از یونانیان پیشرفته تر بوده است.همراهان خیالی اسکندر ویا قصه پردازان که جزعی ترین محاورات و حالات پهلوانان داستان را ظبط و نوشته اند چون کوچکترین اطلاعی از وضع تمدنی و فرهنگی این سرزمین نداشته اند ازآن همه مظاهرعالی تمدن ذکری نکرده بل اراجیفی چند بهم بافته اند وبه نام عجایب نقل کرده اند

ناگفته های تاریخی زیادی در تاریخ ایران زمین وجود دارد که بنده امیدوارم روزی حقایق تاریخ ایران آشکار شود و دوباره به مانند سده ای گذشته در جهان کیاست و بزرگی خود را بدست آوریم

به امید آن روز

درباره ی کاوه آهنگر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.